تبليغاتX
خاطرات یک کم حافظه
 
خاطرات یک کم حافظه
فعلا شرح خلاصه نداره ...
 
 
روزنوشت1

برای جلوگیری از تضعیف روحیه م پستای قبلی رو پاک کردم..

ساعت 16:22 - جمعه نهم آذر 1386 لینک ثابت |  توسط کم حافظه
خاطره ی نهم - چتر صورتی

یه چتر داشتم که صورتی بود. با دسته ی چوبی که روی دستش یه آدمک ژاپنی بود. روی چترم یه عالمه موش و طرح های فانتزی و جینگول بینگول بود. خیلی کوچیک بود. در ظاهر برای یه دختر چهار ساله کافی بود.خیلی دوسش داشتم. هنوزم دارمش. یه سالم بیشتر نبود که داییم برای تولدم بهم هدیه داد.

دوست داشتم پرواز کنم. اونم نه با هرچیزی. دوست داشتم با همین چتر کوچیک صورتیم پرواز کنم. یه دوست داشتم ٬ هلیا - همون که باهم تمام بنفشه ها رو چیدیم - اونم دوست داشت با چترش پروازکنه. آرزومون بود...

تا از پنجره می دیدیم که داره باد میاد چترامونو برمی داشتیمو می زدیم بیرون. به امید این که این دفه باد مارو با خودش می بره...

گاهی هم فکر می کردیم که برای یه لحظه از زمین بلند شدیم..

خیلی سعی کردیم. ولی فایده نداشت. کم کم به این نتیجه رسیدیم که چترامون زیادی کوچیکن.

نمی تونن مارو از روی زمین بلند کنن...

نمی تونن مارو با خودشون ببرن...

از اون موقع چشممون دنبال چترای مامان بابامون بود. من خیلی سعی کردم چتر مامانم رو بردارمو فقط یه بار باهاش برم توی باد و بدوم ولی نشد.

هنوزم دلم می خواد باد منو با خودش ببره...

ساعت 16:58 - پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 | لینک ثابت |  توسط کم حافظه
خاطره ی هشتم _ خرید کردن :دی

تمام دل و روده ی کیفم رو می ریزم روی تختم. نه! مثل این که جدی جدی گمشون کردم! :((

می خواستم کتاب بخرم ، ولی همه ی پولام رو گم کردم. مامانم میاد توی اتاقم:" باز چی شده؟! " لب و لوچه م رو آویزون می کنم:" پولام رو گم کردم! "

می خنده:" این که تازگی نداره! "

_ مااااامااان!

بلندتر می خنده!

_ عین بچه گیات می مونی!! اصلا فرقی نکردی! اون موقع ها هم همش پول مولاتو گم می کردی!

با شنیدن اسم بچه گیات گوشام تیز می شن.

_ تعریف کن مامان!!

_ اون موقع ها هروقت می فرستادمت بری برام خرید کنی ، موقع برگشت باقی پولتو گم می کردی! تازه! این بهترین وضعیتش بود! گاهی می رسیدی به سوپر مارکت ، یهو می دیدی پولت نیست! بعدش با لب و لوچه ی آویزون - مثل الان - می یومدی می گفتی پولاتو گم کردی ، خرید نکردی! چندبار هم نیم ساعت ... یه ساعتی گذشت ، دیدم نیومدی! نگران شدم ، رفتم ببینم کجا موندی. از همه پرسیدم یه دختر کوچولو با فلان مشخصات ندیدین؟! پیدات نکردم. برگشتم خونه به امید این که اومده باشی. دیدم که نشستی دم پله ها... وقتی پرسیدم کجا بودی دوباره؟!گفتی خونه ی مریم و ملیکا! گفتم پس خریدات کوشن!؟ گفتی پولام رو گم کردم. دیگه پول نداشتم بخرم! به همین راحتی.

از خنده روی تخت ولو می شم...

 

ساعت 20:59 - دوشنبه سی ام مهر 1386 | لینک ثابت |  توسط کم حافظه
خاطره ی هفتم_رویای خونه ی درختی...

دقیقا یادم نمیاد کی بود. ولی یادمه مدرسه نمی رفتم. تلویزیون یه مجموعه ی جالبی نشون می داد که چندتا بچه ماجراهای هیجان انگیزی داشتند. و مهم تر از همه این بود که پناهگاه ویژه شون خونه ی درختی فوق العاده ای بود که من همیشه آرزو داشتم یکی مثل اونو داشته باشم. ما حیاط نداشتیم. ویلا هم نداشتیم. باغ پر از درختای بلند و قطور هم نداشتیم. وقتی هم درختی نباشه معلومه که نمی تونستم خونه ی درختی داشته باشم. خیلی ناراحت بودم. اون موقع اکباتان هم درختاش فسقل بیشتر نبودن. تازه کاشته بودنشون. پس روی اونا هم حسابی نمی تونستم باز کنم.

فکر کردم و فکر کردم تا آخر سر به این نتیجه رسیدم که حالا که نمی تونم خونه ی درختی داشته باشم می تونم یه پناهگاه زمینی داشته باشم!

فکر خوبی بود! حداقل آرزوی کودکانه ی منو برآورده می کرد!

به دوستام گفتم. اونا هم از فکر من خوششون اومد. ما رفتیم خونه ، هرچی وسایل خاله بازی و مامان بازی داشتیم جمع کردیم آوردیم.

وسایل مون رو ریختیم توی چمنا. بعدشم رفتیم سراغ درختچه هایی که می تونستن نقشه ی منو عملی کنن! ۳تا بودن! ما شمشادا رو با قیچی کندیم. طوری که طول خیلی زیادی داشتن. اونارو روی اون ۳تا درختچه طوری چیدیم که مثل یه سقف سبز شده بودن. باقی شمشادا رو هم از سقف آویزون کردیم. اوناهم شدن دیوارای پناهگاه.

وسایل خاله بازی مون رو جمع کردیم و همگی رفتیم توی پناهگاه سبزمون!

خیلی خوب بود!

شیرین ترین لحظه بود!

بعدش چمنا رو خرد کردیم توی قابلمه های پلاستیکی مون و از آب قمقمه هامون ریختیم توش و آش درست کردیم. از قمقمه آب ریختیم توی قوری بعدشم ریختیم توی فنجونامون و فکر کردیم که چایی داریم می خوریم. برگای بزرگ رو کندیم. توشو با برگای ریزتر پر کردیم. بستیم شون و فکر کردیم دلمه درست کردیم!

بعد غروب دیگه باید برمی گشتیم خونه هامون.

همه ناراحت بودیم که باید بریم. نگران بودیم که یکی بیاد و پناهگاه رویاهامون رو صاحب بشه. من یهو یاد نخ نامرئی هایی افتادم که از توی وسایل خیاطی مامانم کش رفته بودم!

توی همون مجموعه تلویزیونی دیده بودم که بچه ها برای مراقبت از پناهگاه شون تله می ذارن. به بچه ها گفتم بیاین این نخارو دور پناهگاهمون بپیچیم که اگه کسی اومد سمتش نبینه پاش گیر کنه بخوره زمین!!

همه از فکرم استقبال کردن. نخارو پیچیدیم و رفتیم خونه...

شب به قدری هیجان زده بودم که خوابم نمی برد!

صبح همگی باهم رفتیم سراغ پناهگاه مون. ولی از ناراحتی وارفتیم. اثری ازش نبود. یکی جمعش کرده بود. حتی نخ های نامرئی مون هم پاره شده بودن...

همه چی خراب شده بود...

وصله: بعدها فهمیدیم که نگهبان خرابش کرده بود..

ساعت 20:23 - جمعه بیست و هفتم مهر 1386 | لینک ثابت |  توسط کم حافظه
خاطره ی ششم_خیلی کم حرف شدی!

چند روز پیش ، دایی و زن داییم با پسرشون – سیاوش – اومده بودن خونه ی ما. ناهار رو که خوردیم. من رفتم توی اتاقم تا نقاشی بکشم. من بیشتر وقتمو توی اتاقم یا جلوی کامپیوتر می گذرونم. برای همین خیلی کم حرف می زنم و کلا کم توی جمع های خونوادگی سر و کلم پیدا می شه ...
زن داییم مانتوشو گذاشته بود توی اتاق من. وقتی می خواستن برن ، اومد تا مانتوشو برداره. یه نگاه به نقاشی من انداخت و گفت: خیلی کم حرف شدی!
لبخند زدم.
_ بچه که بودی ، خیلی بیشتر حرف می زدی! شیرین زبون بودی! آدم خوشش میومد وقتی حرف می زدی!
لبخند زدم.
_ وقتی تازه با داییت ازدواج کرده بودم. فکر کنم چهارسالت اینا بود... یادمه اومدیم خونتون تو از روی کتاب داستان و شعرات برامون می خوندی! من به داییت گفتم مگه این سواد داره؟! داییتم هی سربه سرم میذاشت می گفت آره سواد داره! بعدا فهمیدم که همه شونو از حفظ می خوندی!! سواد نداشتی!!
خندم گرفت.
_ دستت رو می ذاشتی زیر خط هایی که داشتی از روشون می خوندی ، بعدش از حفظ می خوندی! یه واو جا نمینداختی!! واسه همین آدم فکر می کرد سواد داری!!
کلی خندیدم.
همین طور که حرف می زد ، مانوتوشو پوشید. یه نگاه به نقاشی من انداخت و گفت: واقعا قشنگه!!
بعدشم از اتاق رفت بیرون.

ساعت 15:16 - یکشنبه هجدهم شهریور 1386 | لینک ثابت |  توسط کم حافظه
خاطره ی پنجم_مورچه!

تا حالا مورچه جمع کردی!؟

مامانم می گه من وقتی بچه بودم عاشق مورچه جمع کردن بودم! یکی از بازی های مورد علاقم بود که یه بشقاب برمی داشتم ٬ می رفتم توی حیاط و دنبال مورچه می گشتم. کلی مورچه جمع می کردم بعدشم مورچه هارو می بردم می ریختم یه جایی دورتر از جایی که جمعشون کرده بودم!!

گاهی هم ترجیح می دادم فقط با یه مورچه بازی کنم! این بازی خیلی جالب بود برام. مورچه رو از این دستم به اون دستم می فرستادم و می ذاشتم از روی دستم بالا بره...

اگه مهمونی هم می رفتیم و من می دیدم خونشون حیاط داره ٬ حیاطشون مورچه داره ٬ بعد خوردن شیرینی یا هرچیزی که به عنوان پذیرایی برامون میاوردن ٬ بشقاب خالی مو برمی داشتم و می رفتم توی حیاط مورچه جمع کنم توی بشقابم!

صاحب خونه از مامانم می پرسید:" کجا رفت؟! "

مامانم با خونسردی جواب می داد:" رفت مورچه جمع کنه! "

ـ بشقاب رو برای چی برد؟!

ـ می خواد مورچه ها رو جمع کنه توی اون!

و صاحب خونه کلی دلخور می شد ...

این چیزا واسه مامان بابام خیلی عادی بود ولی برای بقیه نه!

وصله: هنوزم دوست دارم با مورچه ها بازی کنم ...

وصله۲:البته! سایزشون باید کوچیک باشه!!

ساعت 11:3 - پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 | لینک ثابت |  توسط کم حافظه
خاطره ی چهارم_مراسم بنفشه چیدن!

چهار سالم بود. یه دوستی هم داشتم که اسمش هلیا بود. یه سال از من بزرگ تر بود. من و اون صبح تا شب توی محوطه ولو بودیم!
وسایل خاله بازی مونو جمع می کردیم می رفتیم توی چمنا با برگا و آب آش درست می کردیم، از توی قوری پلاستیکی برای هم چایی خیالی می ریختیم توی فنجونای رنگی پلاستیکی بعدشم می خوردیم!
یه روز صبح مثل همیشه باهم رفتیم توی محوطه تا دوباره خاله بازی کنیم که یهو دیدیم: "وااااای" چقدر گل بنفشه!"
من و هلیا هم کلی هیجان زده شدیم!
تمام باغچه های محوطه برای اولین بار پر از گلای تازه و خوشرنگ شده بود. یه کم که بین گلای بنفشه چرخ زدیم ، من به هلیا گفتم بیا از این گلا واسه مامانامون ببریم! این شد که شروع کردیم به کندن گلای بنفشه! هرگلی رو که می کندیم بو می کردیم. به خیالمون هرکدومشون یه بویی می دن. ولی بعد فهمیدیم همشون یه جور هستن! انقدر گل کندیم که یهو دیدیم هیچ گلی نمونده!! صحنه ی خیلی بدی بود! یه عالمه گل بنفشه تو دست من و هلیا بود اون وقت توی باغچه ها هیچ گلی نبود! از ترس باغبون زودی رفتیم خونه. مامانم که اون همه گل رو توی دستم دید گفت آخه چرا گلارو چیدین!! کلی دعوام کرد! بعدش دید که من خودم خیلی ناراحتم گفت حالا عیبی نداره دیگه ... بیا بریم تا پژمرده نشدن خشکشون کنیم.
گلای بنفشه همشون لای کتابا خشک شدن و الان لای دفتر خاطراتم هستن...

وصله: از اون موقع به بعد تا همین یه سال پیش دیگه بنفشه نکاشتن تو محوطه!

ساعت 15:10 - دوشنبه پنجم شهریور 1386 | لینک ثابت |  توسط کم حافظه
خاطره ی سوم_گردش همراه پدر!

مامانم داره خیاطی می کنه که دوباره میرم سیریش می شم بهش.

ـ مامان! یه خاطره تعریف کن!

ـ الان خیلی کار دارم.

از رو نمیرم: " مامان! بگو دیگه! خیلی طول نمیکشه!! "

نگاش می کنم. زیر لب می گه:" از دست تو!"

این "از دست تو" ها یعنی باشه! سریع میرم و دفتر و خودکارم و میارم و تو این فاصله بهش می گم:تا من برمی گردم فکر کن!

مامانم شروع می کنه:"صبح جمعه بود. من خیلی کار داشتم. نو هم با شیطونیت مزاحم کارام بودی. به بابا پیشنهاد دادم که دوتایی برید پارک. شما دوتاهم حاضر شدید و رفتید. منم یه نفس راحت کشیدم. تقریبا کارام تموم شده بود و خوشحال از این که حالا که برمی گردید دیگه کاری ندارم داشتم ناهار رو آماده می کردم که صدای زنگ در اومد. تو دلم گفتم که تو و بابا هستین که برگشتین. رفتم در و وا کردم و شوکه شدم! تو داشتی گریه می کردی وحشتناک! صورتت پر خون بود. باباتم رنگ تو صورتش نمونده بود. گفتم چی شده؟! بابات که داشت از نگرانی دیوونه می شد گفت خورد زمین! من که دیدم حال بابات بدتر از توئه که خوردی زمین همون طوری تورو ول کردم و شروع کردم به گفتن این که مگه تو بچه بودی زمین نخوردی؟! مگه من نخوردم؟! مگه همه زمین نمی خورن؟! همه ی بچه ها بازی می کنن و می خورن زمین دیگه!! چرا این قدر شوکه و نگرانی!؟ برو یه آبی بخور ... باباتم سری تکون داد و رفت آشپزخونه ... حالش اصلا خوب نبود. اصلا نمی تونست زخم ببینه ...!! بعدش که اون رفت تورو بردم و صورتت رو شستم. لبت زخم شده بود و از اون خون میومد. تمیزش کردم و بستمش. بردمت پیش بابات که توی آشپزخونه بود. تورو دید بغلت کرد. باهم ناهار خوردیم و تورو که خوابوندم اومدم پیش بابات. هنوز گرفته بود. گفت که موقع برگشت تو ازش خواستی دستت رو ول کنه تا خودت راه بیای - توهم تازه راه رفتن رو یاد گرفته بودی - تا دستت رو ول می کنه می خوری زمین! بهش گفتم که به هرحال این همه نگرانی نداشت ... همه ی بچه ها بازی می کنن و می خورن زمین! "

 با دکمه ی چرخ خیاطی ور می ره و منم حرفاشو یادداشت می کنم.

ـ خب حالا پاشو برو بذار کارامو بکنم! مثل بچه گیات نمیذاری کارامو انجام بدم! پاشو برو وگرنه باید به بابات بگم ببرتت پارک سرسره سواری کنی!!

ساعت 17:27 - جمعه بیست و دوم تیر 1386 | لینک ثابت |  توسط کم حافظه
خاطره ی دوم _انگول بیا!!

دفتر خاطرات و خودکار مخصوصم رو برمی دارم و میرم توی آشپزخونه. مامان جلوی گاز وایستاده داره شام می پزه - تازه از سرکار اومده - خودمو از کابینت می کشم بالا و می شینم و دفتر خاطرات رو می ذارم رو پام.

ـ نشین رو کابینت! می شکنه!!

ـ مااامااان! من به این سبکی ام!

بوهای خوب راه افتاده ... سرک می کشم به محتویات رو گاز و آب دهنم راه می افته.

ـ مامان؟!

ـ هوم؟

ـ یه چندتا خاطره از بچه گیم بگو.

به دفترخاطراتم نگاه می کنه: از دست تو!

ـ بگو دیگه!!

ـ خب ... صبرکن فکر کنم!

دفترم رو وا می کنم و آماده می شم.

ـ آهان! یه روز مثل همیشه داشتم از سرکار برمی گشتم تا برم تورو از مهد بگیرم. رسیدم اون جا دیدم صدای خنده میاد. تمام مهدکودک رو صدای خنده پرکرده بود ... رفتم توی یکی از اتاقا که مال بچه های به سن تو بود. دیدم تمام مربی ها جلوی تخت تو جمع شدن و دارن می خندن! از همون پشت نگاه کردم دیدم یکی بغلت کرد. داشت می خندید.

ـ چی شده بود؟!

ـ مثل این که انگور میارن برای زنگ تفریح. می ذارن وسط اتاق. تختای شماهام که دورتادور بوده. انگور رو به بچه های کوچیکی مثل شما نمی دادن. می ترسیدن بپره توی گلوتون. ولی تو مثل این که دلت خیلی انگور می خواسته! وقتی بهت نمی دن. پا می شی دورتادور تختت می چرخی و هی به انگور اشاره می کنی. به انگور می گی بیا! بیا! حتی یه بارم می گی انگول بیا!! انقدر می گی که همه ی مربی ها جمع می شن. اصلا هم به اونا توجه نمی کنی فقط می گی انگول بیا!! وقتی رسیدم اون جا منو دیدن گفتن خانوم بچتون مارو از خنده کشت!

ساعت 14:32 - یکشنبه هفدهم تیر 1386 | لینک ثابت |  توسط کم حافظه
خاطره ی اول_برنامه کودک!

من بچه ی اول هستم.

حالا چرا قیافه هاتون این مدلی شد؟! مگه بچه ی اول بودن عیب داره!؟ به هرحال هرچی هست از یکی یه دونه بودن یا بچه ی آخر بودن به مراتب بهتره!

اون موقع که من به دنیا اومدم هم مامانم ٬ هم بابام کار می کردن. مامانم بعد از به دنیا اومدن من یه مدت خیلی خیلی کوتاه سرکار نرفت. ولی بعد یه مدت خیلی زود برگشت سرکارش. منم با خودش می برد مهدکودکی که نزدیک سرکارش بود. مامانم می گه:"تو موقع تولد دقیقا ۳ کیلو بودی!"

ـ قدم چقدر بود؟

ـ پنجاه سانت! خیلی استاندارد بودی!!

مامانم تا مدت ها منو با خودش می برد و می آورد تا این که من مریض شدم ... یه مدت خیلی طولانی و بعد حسابی لاغر شدم. مامانم تصمیم گرفت دیگه سرکار نره...

وقتی اومدیم اکباتان من خیلی کوکچولو بودم. کوکچولو و شیطوون!!

مامانم می گه:" موقع اسباب کشی فقط یه لحظه ازت چشم برداشتیم که رفتی سراغ یونولیت ها و ازشون خوردی!! بعدشم حسابی مریض و لاغر شدی ..."

ادامه می ده:" ولی بچه ی آرومی بودی درکل ٬ بهانه گیری نمی کردی. عاشق برنامه کودک بودی!! "

خندم می گیره: "برنامه کودک!!!"

ـ می خواستم برم جایی می ذاشتمت تو روروئکت بعدشم می ذاشتمت جلوی برنامه کودک یا کارتون. البته کلا از تلویزیون خوشت می یومد. تا مدت ها بهش خیره می شدی و صداتم در نمی یومد. حتی از جات تکون هم نمی خوردی!! حتی پیام بازرگانیاشم دوست داشتی!

ـ آخه یه چیزی هم هست مامان! اون موقه ها تلویزیون کارتوناش خیلی باحال بود ... ولی بیچاره بچه های این دوره ... دلم می سوزه براشون آخه برنامه کودک الان هیچی نداره!!

ساعت 13:2 - پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 | لینک ثابت |  توسط کم حافظه