دقیقا یادم نمیاد کی بود. ولی یادمه مدرسه نمی رفتم. تلویزیون یه مجموعه ی جالبی نشون می داد که چندتا بچه ماجراهای هیجان انگیزی داشتند. و مهم تر از همه این بود که پناهگاه ویژه شون خونه ی درختی فوق العاده ای بود که من همیشه آرزو داشتم یکی مثل اونو داشته باشم. ما حیاط نداشتیم. ویلا هم نداشتیم. باغ پر از درختای بلند و قطور هم نداشتیم. وقتی هم درختی نباشه معلومه که نمی تونستم خونه ی درختی داشته باشم. خیلی ناراحت بودم. اون موقع اکباتان هم درختاش فسقل بیشتر نبودن. تازه کاشته بودنشون. پس روی اونا هم حسابی نمی تونستم باز کنم.
فکر کردم و فکر کردم تا آخر سر به این نتیجه رسیدم که حالا که نمی تونم خونه ی درختی داشته باشم می تونم یه پناهگاه زمینی داشته باشم!
فکر خوبی بود! حداقل آرزوی کودکانه ی منو برآورده می کرد!
به دوستام گفتم. اونا هم از فکر من خوششون اومد. ما رفتیم خونه ، هرچی وسایل خاله بازی و مامان بازی داشتیم جمع کردیم آوردیم.
وسایل مون رو ریختیم توی چمنا. بعدشم رفتیم سراغ درختچه هایی که می تونستن نقشه ی منو عملی کنن! ۳تا بودن! ما شمشادا رو با قیچی کندیم. طوری که طول خیلی زیادی داشتن. اونارو روی اون ۳تا درختچه طوری چیدیم که مثل یه سقف سبز شده بودن. باقی شمشادا رو هم از سقف آویزون کردیم. اوناهم شدن دیوارای پناهگاه.
وسایل خاله بازی مون رو جمع کردیم و همگی رفتیم توی پناهگاه سبزمون!
خیلی خوب بود!
شیرین ترین لحظه بود!
بعدش چمنا رو خرد کردیم توی قابلمه های پلاستیکی مون و از آب قمقمه هامون ریختیم توش و آش درست کردیم. از قمقمه آب ریختیم توی قوری بعدشم ریختیم توی فنجونامون و فکر کردیم که چایی داریم می خوریم. برگای بزرگ رو کندیم. توشو با برگای ریزتر پر کردیم. بستیم شون و فکر کردیم دلمه درست کردیم!
بعد غروب دیگه باید برمی گشتیم خونه هامون.
همه ناراحت بودیم که باید بریم. نگران بودیم که یکی بیاد و پناهگاه رویاهامون رو صاحب بشه. من یهو یاد نخ نامرئی هایی افتادم که از توی وسایل خیاطی مامانم کش رفته بودم!
توی همون مجموعه تلویزیونی دیده بودم که بچه ها برای مراقبت از پناهگاه شون تله می ذارن. به بچه ها گفتم بیاین این نخارو دور پناهگاهمون بپیچیم که اگه کسی اومد سمتش نبینه پاش گیر کنه بخوره زمین!!
همه از فکرم استقبال کردن. نخارو پیچیدیم و رفتیم خونه...
شب به قدری هیجان زده بودم که خوابم نمی برد!
صبح همگی باهم رفتیم سراغ پناهگاه مون. ولی از ناراحتی وارفتیم. اثری ازش نبود. یکی جمعش کرده بود. حتی نخ های نامرئی مون هم پاره شده بودن...
همه چی خراب شده بود...
وصله: بعدها فهمیدیم که نگهبان خرابش کرده بود..